...روزی ناگفته هایم را فریاد خواهم زد
!...شادی و شوری دارم به وسعت سراب
روزي که رفتم نگوييد خود را باخته بود گوييد که خود را نشناخته بود از قصه ي رفتن تو دل دريا خون شد فرياد همه بر باد صبا لرزان شد چشم شقايق به لب مرگ دوخته شد خانه ي ما ز زخم دل ويران شد روز پنجشنبه هست؛تقديم به روح پاک مادربزرگم ( آسوده بخوابي ) written by:sogand رسوام کردي ز مسجد و ميخانه که چه شود؟ راهي گردش عمرم کردي که چه شود؟ زهد من به قرآنت کشاندي که چه شود؟ سرانجام سوگند به نابودی کشاندی که چه شود؟ "سوگند" الان که دارم مينويسم حدودا ساعت 10 شبه زندگي يه جورايي ذهن پر تفکر زمان هست که انسان هاي غافلي مثل من دارند توش گم ميشن writer:سوگند اين چه حرفي ست که در عالم بالاست بهشت راست بگو راست بگو راست اين شعر هماي رو خيلي دوست دارم شما نظرتون چيه؟ یه تابلو نقاشی زیبا از استاد فرشچیان: رفتم پي آرامش به يه صحرا رسيدم اگر در خزان رقص برگي ديدي writer:"سوگند" به قول حافظ محتسب و مفتی شهر و حافظ و شیخ ومنعم هم دارند تزویر میکنند منو ببخش یا... بازهم انتظار باز هم فراق در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم "سوگند"

باری دیگر با صبوح عشقت غسل خواهم کرد
بار دیگر از چشم مستت مست خواهم گشت
خدایا دستم سوی تو هست کمکم کن عاجزم وبی کس
کمکم ........کن.
خاکستر من به خاک فشاندي که چه شود؟
دلم گرفته از خيلي چيزا از خيلي کسا ولي چه ميشه کرد روزگار طوري هست که تاکمان خم کني همه از پيت رميده اند و شدي تنها پس باید کمان خم نکنی تا برات کمان از رو نکنند
زندگي گفتن پياپي اي کاش هاست زماني که فقط يه اشتباه کوچولو ميکني
زندگي طمع به سراب آرزوهاست سرابي که هرگز ازش سير نميشي
زندگي پر از سوالاي بي جوابه که وقتي دلت هزاران بار ميشکنه ميشن ياور هميشگيت
زندگي زمزمه مداوم سکوت هست زماني که ديگرون نقاب از صورت برميدارند
زندگي پر از فراموشي هاست وما زماني فراموش شدگان رو به ياد مياريم که خودمون نيز فراموش ميشيم
زندگي سفر به اوج کهکشان هاست و تو زماني از رويا بيرون مياي که يکي ميخواد تورو از صحنه ي واقعيت بيرون کنه
زندگي بازي عجيبيه که باختن شرط شروع به بازيه
زندگي تبديل شدن به گوهر کف درياست زماني که قدر داشته هامون رو ميدونيم
زندگي گفتن پياپي چراهاست زماني که خودمون چرايي بيش نيستيم
زندگي همين دو روزه عزيزم همين دو روز رو خوب زندگي کن به فرداهاي بد چيکار داري؟
هرکجا وقت خوش افتاد همان جاست بهشت
دوزخ از تيرگي بخت درونت تابد
گردرون تيره نباشد همه دنياست بهشت
فردوس برينت کجاست؟
راستي آنجا هم هرکس و ناکس خداست؟
راست بگو راست بگو راست
فردوس برينت کجاست؟
برهمه گويند که هوشيار باش
بر در فردوس نشيند کسي
تا که به درگاه قيامت رسي
ازتو بپرسند که در راه عشق
پيرو زرتشت بدي يا مسيح
دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو راست بگو راست
آنجا نيست
باز همين ماجراست
راست بگو راست بگو راست
فردوس برينت کجاست؟
اين همه تکرار مکن اي هماي
کفر مکن شکوه مکن بر خداي
پاي از اين در که نهادي برون
در غل و زنجير برندت بهشت
بهشت همان ناکجاست
واي به حالت هماي واي به حالت
اين سر سنگين تو از تن جداست
نه نه... توبه کنم باز حق با شماست
آيا بهشت در عالمي ديگر است؟؟
اينم يه سخن شخصي با يه نفر:
خلق خدا هرکاري دوست داشت با ما کرد
چه حيلت آن زمان که خلق خدا را خدايي نيست
براي تويي که عارف هستي ليکن زهد فروش و ميخواي هميشه تو زندگيت يک بموني
تو همون يک باش تا من صفر بمونم و راهم بر بي نهايت و خدام باز باشه
ميدوني که؟هيچ فيلسوفي براي صفر و بي نهايت تعريفي پيدا نکرده
صحرا طوفاني طوفاني بود
با خودم گفتم الانه که طوفان بخوابه و من به آرامش برسم
طوفان همه ي وجودم و خاطره هام رو ازم ربود باخودم گفتم اشکالي نداره
همين سختي هاست که مقدمه ي آرامش انسان هست
آسمون ابري بود انگار ميخواست بارون بباره
با خودم گفتم الانه که بارون بياد و همه ي زشتي هامو با خودش بشوره
اما سيلي و جودم رو گرفت که هنوز هم از گريبانش آزاد نشدم
وبه اين ترتيب من هنوز به آرامش نرسيده بودم
آخر راه به يه جنگل رسيدم همه جا سرسبز بود و دشت و چمن
آره... به تحملش ميرزيد
همه چي زيبا بود ...خيلي خيلي زيبا
اما همين که محو تماشاي جنگل بودم ديدم همه جام رو حيووناي وحشتناک و کثيف گرفتن
دنبال آرامش رفته بودم اما برام چيزي جز آشفتگي در بر نداشت
خيلي دور دورا رفتم خيلي جاها دنبالش گشتم اما پيداش نکردم
از صحرا گرفته جايي که سفره ي آسمون رو زمين پهنه تا دشت و جنگل خدا که پر از عظمت و زيبايي هست
اما خوب که دور و برم رو نگاه کردم
ديدم يکي هست که با چشاي مهربونش منو نگاه ميکنه
خيلي وقت بود که منو ميديد اما دريغ از اين که من حتي يه نيم نگاه هم طرفش نکرده بودم
اون آرامش من بود آره...من آرامش خودم رو پيدا کردم
و خدايي در همين نزديکي هاست...نزديک نزديک نزديک
نه در سرو چمن تو را يابم ونه در آسمان با عظمتت
کافي است خود را جويم
يا که در چمن نقش گلي ديدي
سلام ما برسان که صداي همچو سکوتم
غريب است در بيابان زمزمه ي عشق

شمع وپروانه منم
مست ميخانه منم
رسواي زمانه منم
ديوانه منم
...........
يار پيمانه منم
از خود بيگانه منم
رسواي زمانه منم
ديوانه منم
................
چون باد صبا دربه درم
با عشق وجنون همسفرم
شمع شب اين سحرم
ازخود نبود خبرم
رسواي زمانه منم
ديوانه منم
................
اي خداي من
چه نونواي من
زمين وآسمان تو ميلرزد به زير پاي من
مه و ستاره هاي تو ميسوزد ز ناله هاي من
رسواي زمانه منم
ديوانه منم
.............
واي از اين شيدا دل من
مست و بي پروا دل من
مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من
..............
خاکستر پروانه منم
خورده مي پيمانه منم
چون شور ترانه تويي
چون آه شبانه منم
رسواي زمانه منم
ديوانه منم
...................
"ترانه ي ستار والهه"



گل شکوه اي ز ابر بهاران نداشته است
این جمعه هم گذشت
شايد جمعه اي ديگر....


نه در طلب بهشتم و نه در گريز از دوزخت
مشتي اشک براي من کافيست تا سوي تو باز آيم نه پري خواهم که آتش زنم و نه نغمه اي که با آوازش صدايت کنم
زمانه رسوايي مرا با صبوح عشقت تدبير کرده باشد که حمراي آن از شراب شيراز رنگين تر و انگور خمستان ناپاک تر باشد
آنگاه که مصيبت هايت برمن فکندي شکر تو گويم که در اين مصيبت بسي سعادت براي من بي سعادت باشد
بيا تا با لطف تو سکوت شبانه ام را نغمه ي بي پايان کنم
وبايادت بهترين نقش ها را بر جانم فکنم
من يک قدم به سويت آمدم باشد که تو دوقدم به سوي من آيي
در کوچه ي بي انتهاي پاکي منتظر ياد و بوي تو هستم

| Design By : Night Skin |


